|
بر حقير چه گذشت تا فرا رسيدن زمان ديدار، شب قبلش به
بيداري گذشت. من، بارش باران پاييزي،تيک تاک ساعـت روميــزي،
تنهــايي و انتــظار صبح. صــبح که رفتم دبيرستان، باران عقـــده
هاي کبــودش را به شدت هرچه تمام تر بر زمين مي کوبــيد. ســرما
رو سرم هوار شـــده بود. باز هـم انتظار و انتظار تا ... ، بعد
از ظهر رأس ساعت مقرر زير شلاق شديد باران با دسته گل و
شيريني، ششـمين زنـگ آپـارتمان را زدم.
ـ بله!؟
ـ استاد سلام، نجفي ام!
ـ بفرمايين، در باز شد؟
ـ بله استاد.
ـ خواهش مي کنم!
از هولم، حواســم به آسانســـور نشـد. پلــــه ها را دو تا يکي کــردم
و خودم را به طبقـه ي ششم رسـاندم. مردي ديـدم متوسط القواره،
خودشان بودند گويـي ساليان سـال بود که مي شناختــمشان. لبخــند
همـان لبخـند و چهـره اي متـين و باوقـــار کـه خاصــه حضرت استاد
بود. چشماني نافذ، لباني ظريف و صورتي نسبتاً گرد.
خواب نمي ديدم، حقيقت داشت! کنار در نيمه گشـــوده ايستاده
بودند به انتظار، مرا به اتاقشان دعوت کردند. اتاقي مربع،
در مهندسي بي قواره اما خـــــوش نقــــش در ارتبـــاط. ميز کار استاد
و يک صنـــدلي براي ميهـــــمان، دو طـــــــرف اتاق پاييــــن تا بالا کتــاب
بــود در کتابخانه اي چوبي و قديمي که بويـي از آن ساطع مي شد
شــامه نواز. عکس کوچکي از آنتوان چخوف در سمت راست ميز
اســــتاد چســـبيده به ديوار، يـک فلاکس چـاي، دو استکان هاي کمر
باريک دور طلايي سنتي.
شرح وصف ديـــدار با حضرت اســـتاد به قدري مبســـوط اســــت که در اين
مقـــال نمي گنــجد. تصور حقير اين بود که استاد محدوده و ســـاعتي
مشـخص براي شروع و پايان ديدارشان در نظر دارند. اما ديدار
اول ،قريـب به پنج ســاعت به طــــــول انجـــاميد بي آنـــکه متـــــــوجه گذشـــت
زمان بشــــوم. وقت خــداحافظي بوسه اي بر دستـــان مبارکـش زدم،
عمـلم را چندان خوشايند نديدند اما با خـضوع هرچه تـمام تر
بوسه اي بر پيشانيم زدند.
شب پاييـــزي دلچسبـــي بود از تـــندي سرما کمي کاسـته شده بود.
باران نم نم مي باريد. زير باران قدم زدم و به مناسبت اين
ديدار فرخـنده خدا را شاکر شــدم. بلوار کشاورز را با چه حال
خوشـــي که کاملاً وصف ناشدني است قدم زنان طي کردم و به
جملات و لحظاتي که با استاد گـــذرانده بودم فکر مي کــــردم.
ديدار من از اسـطوره ي نمايش نامه نويسي ايران بود به دور
از تشريفات و قيد و بند رايج.
اين حقير افتخار داشتم تا قبل از رو به وخاومت رفتن بيماري
شان حشـر و نشري در حد شاگرد و استادي با حضرت ايشان داشته
و ايشان هر بار بيش از پيش مرا مورد تفقد و مهرباني قرار
مي دادند. حقير حکم مسافري را داشت که هر چند صباح يک بار
مي بايست براي طوف حرمش به پابوس شرف ياب مي شد.
رادي عــزيز اين مرد به قـدري پر مايه بود و عظمت داشت، به
قدري وسيع و واسع بود که در برابر آن همه علو روح، شکوه و
فر، گاه حيران از خلقت خــداوندي مي شدم. شـــاهين ذهنـــش بلند تر
از قواره انســــاني اش پرواز مي کـــرد. به راستـي در خامه نمي گنــــجد، به قلم وصــــف نمي شـــود. هــــر وقتي نـــظرشان را با قاطعــيت
بيــان مي فرمــــودند، چشـــمانشان برقي از اعتـــماد و اضــــطراب داشـــت،
نفس عميــقي مي کشيــــدند و به بيــــان حالات روحــــي شـان مي پرداختند. بخصـوص زماني که از
اشخاص تازه شـکل گرفته نمايش
نامه هايشـــان صحبــــت به ميان مي آوردنــد. يادم مي آيد بخشـــي از
نمايش پايين گذر سقاخانه را قبل از اجرا براي حقير در همان
اتاق مربع رو خواني کردند، وقتي به پرده ي آخر نمايش نزديک
شدند چشمانشان به اشک نشست، با چنان اعتـــماد به نفسي از
طاهــر و کودک فلج (اشخاص محوري نمايش) سخـــن به ميان راندنــد
که فضاي اتاق پر از برکـــات معنـــوي شد و به ناگاه گريستم و
ايشان نيز.
اســــتاد اخلاق بودند، سيــــر و سلوک معنوي داشتنــــد اما با گيــــوه
هاي خاص خودشان. رياضت از نوع اخلاقي اش را مي پســـنديدند،
تفــــکر در غــروب آبي را درک مي کردند. پاييز براي شان آميخته
با رنگ آبي بود. تئاتر را ميـــدان عشق بازي معنوي کلمات مي
دانستند، به راستي عرصه ي صحــــنه بر ايشــان عرصه زندگي بود،
وقتي موضوعي باعث تکــــدر خاطرشـــــان شريفشان مي شـــد، بســـان شــــيري
از درون مي غريدند و آشفته مي گشتند. اکثر اوقات دم فرو مي
بستند و کام بر مي کشيدند، در سکوتي اخلاقي که در نوع خود
منحصر به فرد بود غرق مي شدند. چيــرگي ايشان در حوزه ادبيات
نمايشي بر همگان مبرهن و واضح است اما مضاف تسلط بر اين
هنـــر پيچيده و شگرف، شاعر نيز بودند. گاه چنان کلمات را با
آهنگ و ريتم مناسب در کنــار هم مي چيدند تو گويي در حال خلق
مينياتوري با کلمات است.
در صنـــاعت ادبي ايشــان به راستي از بنامان اين سرزمين محسوب
مي شدند. درام را خلق عشق، عدالت و روشنايي مي دانستند و
ثبت هر کلمه بر خاسته از کنه ذات هنرمـــند واقعــــي را تيري صـــاف
به قلب بدشگون غول بدقواره ي بي فرهنـگي و ابتذال.
اهل هنر و ادب آنان که اکبر رادي اين بزرگ مرد عرصه ي
نمايش را مي شناختند، مي داننــد که او چهار دهه به هنر
تئاتر ايران خدمت کرد. و در آخر کشتــي اش در کنار نام آوران
و بزرگاني چون صادق هدايت، غلامحسين ساعدي، جلال آل احـــمد،
احــمد محمود ، نادر ابراهيمي و ... پهلو گرفت.بعضي از چهره
ها را تاريخ تکرار نخواهد کرد.
روانش شاد، سبک بال و پران
باد
اي عزيز اگر به خوابم
بيايي خواهم گفت : « صداي باران
را در گوشم زمزمه کن.»
هاشم نجفي

|